دست رفته ام را ...  

تا نشنوم صدای تکه تکه شدن قلبم را ...

پی نوشت : هه ... رهگزری گفت به سرنوشت ارزش بده ...!

هیچ وقت به سرنوشت تلخم ارزش ندادنم ...

نمیدونم شاید ... شاید هم باید این کارو میکردم  ...

باز هم کیبورد نوشت : نمیدونم می تونم باز هم برگردم یا نه ...

نمیدونم اصلا هستم که برگردم یا نه ...

خسته ام ... خسته از این ندانستن ها ...

ببخشید اگه کاری کردم یا حرفی زدم که ناراحت شدید ...

♥♥♥♥♥♥♥♥

يعني داره دوري تمااااااااااااام ميشههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

خدا جووووووونم به خودت ميسپارمممممممممممممممم

خدااايااااا نگو ديگه نگوخودكشي گناه كبيرست نگووو

وقتی کسی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود

 

وقتی کسی را دوست دارید، در کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

 

وقتی کسی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.

 

وقتی کسی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، هر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، حاضرید به هر جایی بروید فقط او در کنارتان باشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند.

 

وقتی کسی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.

 

وقتی کسی را دوست دارید، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.

 

وقتی کسی را دوست دارید، واژه تنهایی برایتان بی معناست.

 

وقتی کسی را دوست دارید، آرزوهایتان آرزوهای اوست.

 

وقتی کسی را دوست دارید، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید.

 

به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟

بغض هایم را نگه می دارم،
بعضی وقت ها
سبک نشوم،سنگین ترم...!!!!

اسم مرا

باید در کتاب گینس ثبت کنند

مدت هاست

دلم هوای تو را دارد

و بی هوا
نفس می کشم

چـقـــــدر سخــــت اســـت کـه لبـــریـــز بـاشی از " گـفـتـــــن " ولــی ..... در هـیـــــــچ ســویـــت محـــرمـی نبـاشد ...

لحظه قشنگیه وقتی که يواشکي برگردي تا بتوني عشقتو نگاه کني،بعد ببيني که اون،دستاشو گذاشته زير چونه اش و زل زده بهت.

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند 
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند 
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ 
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من 
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست 
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم 
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را 
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را 

اين شعرراتوبراااام فرستادي عزيزم يادته؟؟؟؟

به خــداحافــظـی تــلـخ تـو سـوگــنـد نــشــد

کـه تـو رفــتـی و دلـم ثـانـیـه ای بـنـد نـشـد

بـا چـراغـــــی هـمه جـا گـشـتـم و گـشـتـم در شـهـر

هـیــچ کـس ! هــیـچ کـس ایـنجا به تـو مانـنـد نـشـد

خواسـتـنـد از تـو بگویـنـد شـبـی شـاعـرهـا عـــاقـبـت بـا قــلــم شــرم نوشـتـنـد : نـشـد

يكي از بهترين ها به سوي آسمان پر كشيد

دو روز پيش يكي از روزاي خدا بود اما با يك تفاوت ، يكي از جوناي خوب اين شهر بزرگ 

از زمين پر كشيد ، رفت به آسمونا ، به اون بالا بالاها 

كسي كه 9 سال زندگيما به همسايگيش ميگذروندم از بين ما جدا شد

با يك حادثه يك تصادف ، اون را از ما جدا كرد 

از خانوادش ، از خواهر 14 سالش كه از بچگي به دادشش آجي ميگفت

از همسرش ، همسري كه 3 سال عقد بودند و ثانيه ثانيه انتظار عروسيشون

را ميكشند و قرار بود 1 ماه ديگه به آرزوشون برسند از مادري كه حالا فقط

ديوانگي را از چهرش ميشه خواند 

از تمام خانواده ، همسايه ها ، فاميل و دوستاش جدا شد و حالا فقط يك اشك 

و ديوانگي هميشگي را به همه هديه داد

اون فوت كرد براش دعا كنيد

دعا كنيد خدا به هممون صبر بده مخصوصاً به همسر ، مادر ، پدر ، خواهر ، برادر و ...

براي توي كه....   قلبم اتيش ميگيره ادامه بدم

حالا دیگر مدت هاست که نمی دانم کجایی

مدت هاست که نمی دانم حتی چه می کنی

که حالت خوبست یا بد

که روزت خوب بود یا نه

که می خواهی عصر چه کنی

یا برای شبت چه برنامه ای داری

حالا دیگر مدت هاست که نمی دانم دوستت چه گفت

یا تو چه گفتی

حالا دیگر مدت هاست که نمی دانم

که هیچ,هیچ,هیچ نمی دانم

که چه می ترسم حتی که بدانم

تلخ است بعضی دانستن ها می دانی

و زخم می زند گاهی حقایق

و چه دردناکتر است حتی خیالش...

چــقــدر دورے از مـــــن . . .

آن قـــدر کـــهـــ حـــتـــے رویــاے بــا تـــو بـــودن

هــمــــ بـــھـــــ مــــن نـــمـــے رســــد...

چــــــرا بــــه خــــوابــــم نـــمیـــای بـــی انصـــــ ـاف

" خوبـــ‌ ــی ؟ "



گاهی با تمام ِ تكـراری بودنَش غوغــا می كند . . .,


كاااااااااااااااااااش اين را ميفهميديد

هیچ چیز بیشتر و بدتر از این

مغز استخوان آدمو نمی سوزونه که

 اطرافیانت بهت بگن:

 اگه ...دوستت داشت نمیرفت.

مـــن برای تنهــــــــــ ــــا نبـودن ،

 آدمهای زیادی دور و برم دارم

 آن چیزی که ندارم کسی برای " بـا هـــــــــــــم بـودن " اســـت...!!

 خــ ــدایــا امشـــب خیــلی خســتم...

فــردا صبح بیدارم نكـــن  :(

لبخند زوركي من

همه غرق شادی و من با یه لبخند زورکی...

اشکامو لای قطره های بارون پنهون میکنم...

با دلی که پر از حسرته...

چشمای خیسمو به آسمون بی ستاره م میدوزم و با سینه ای که از درد

میسوزه...حسرته عمری خاطره رو به دوش میکشم...

همه پر از خوشی و من با یه لبخند زورکی... قطره های بارونو به انتظار، میشمرم...

با قلبی پر از آرزو... حسرته آرزوهامو به دست باد میسپرم و با سرمای بی روح قلبم...

حرمت خسته ی این خونه رو به دست میگیرم... همه پر از لبخند و من با یه لبخند زورکی...

اشکای سردمو لای قطره های بارون گم میکنم...

شاید  که کسی از سوز این دل... چیـــــــزی نفهمـــــه...

دست خودم نیست...از روی عادته... از روی عادته که اونجا که باید لبخند بزنم...

پر از اشک میشم... از عادته که اونجا که باید شاد باشم...پر از حسرت و دردم...

و از عادته که زورکی میخندم...بلکه کسی درد قلبم رو ندونه...

از عادته که خون گریه میکنم...که کسی اشکامو نبینه...

از عادته که هر دم گوشه گیرم...که کسی سراغشو ازم نگیره...

و از عادته که نفسام یخ میزنه...هر وقت که یاد بی وفا...قلبمو آتیش میزنه...

همه از عادته اما پس کو اونکه منو به این بی کسی عادت داد...؟

همه از عادته اما، پس کو دلیل این همه عادت بچگانه...؟

همه از رو عادته اما پس چرا به دادم نمیرسه، دلیل تموم عادتای من...؟

پس کو اونکه عادتم داد به تنهایی...؟

پس کجاس اونکه عادتم داد به بی کسی...؟

یا پس کجاس اونکه عادتم داد،منو به این بغض یخ زده...؟

پس کجاس که خودش عادتواز سرم بگیره...؟

پس کجاس که خودش تنهاییامو خط خطی کنه...؟

پس کجاس که بیاد و بی کسی هامو پر پر کنه...؟

خب کجاس که خودش بغض یخیمو بشکنه...؟

پس کجاس...؟

همه پر از شادی و شور و من با یه لبخند زورکی...

گوشه ای با بغض سردم خلوت میکنم...

همه پر از آرامش و من با یه لبخند زورکی...با حسرته آرامش، خودمو آروم میکنم...

همه همپای خوشبختی و من با یه لبخند زورکی... از باور این بدبختی فرار میکنم...

همه خوشبخت و پس کجاس...اونکه امید خوشبختیه من بود...؟

اونکه دلیل زندگیه من بود و اونکه خاطراته شیرینه قلب شکسته م بود...؟

این همه تنهایی رو حس میکنم و انگار... آروم آروم...کـــم میارم...

کم میارم وقتی دستای دیگران تو دست هم میبینم...

کم میارم وقتی عشقو تو چشمای دیگران میبینم ...

و کـــم میارم وقتی...میبینم من از اون عشــــــق مقـــدس...

حالا دیگه جز دلتنگــــــی... هیچی ندارم...

حالا دیگه جز تنهـــــایی...هیچــــی نــــــدارم...

و حالا دیگه جز حسرت...هیچی ندارم...

فقط منمو دلتنگی...فقط منمو تنهایی...

و فقط منمو حسرت گرفتن دستاش...تو اوج بی کسی...

همه خوشحالن و من با یه لبخند زورکی...

میزبان فکر و خیالای احساسی که مدتیه...زخمی شده...

میزبان انتظار مرگبار این ساعت کهنه و تیک تاک سرد زندگی...

از پشت شیشه های بارون زده ی چشمام... تموم دنیارو پر از حسرت میبینم...

و درگیر خیالاته خشک این روزامو...در بند سلول تاریک عشق...

جز به پایان این قصه ی تلخ، به چیزی فکر نمیکنم...

لبخندو رو لب همه میبینم و برای حفظ آبرو...

زورکی لبخند میزنم... تا مبادا کسی دلیل این همه تنهاییمو بفهمه...

رفتنشو از در ودیوار پنهون میکنم و خیسه اشک، زورکی لبخند میزنم...

بلکه دلیل این همه بغض و گریه رو...کسی نفهمه... تا کسی نفهمه عشق من نیست...

تا کسی نفهمه عشق من رفته...

و تا کسی نفهمه این بی کسی، همه از تقدیر تاریک منه...

تا کسی نگه اون بی وفا بود... تا کسی پشتش بد نگه...

تا کسی تو این ظلمت تاریک زندگیم، اونو مقصر نکنه...

این همه آتیشم زد و هنوز... برای حفظ آبروش... زورکی لبخند میزنم...

تا کسی بهش بد نگه... زورکی زندگی میکنم و خم به ابرو نمیارم...

که کسی نفهمه از چی شکستم... خیس اشک میشم و زورکی اشکامو پنهون میکنم...

تا کسی ندونه از چی له شدم... از حسرت میسوزم و زورکی سکوت میکنم...

تا صدای لرزونم...نشونی از تموم بی کسیم نباشه... سراغشو ازم میگیرن و زورکی دروغ میگم...

بلکه هیشکی نفهمه چه دردی پشت لبخند سردمه...

هرجا باشم سراغه بی وفای منو میگیرن و چه جوری سکوت کنم...

لحظه ای که روم نمیشه بغضمو بدزدم...وقتی اسمش میاد وسط...؟

همه خوشحالن و من با یه لبخند زورکی... زیر بارون چترمو میبندم...

بلکه بارون..این لکه های حسرتو از وسعت پاک قلبم، بشوره...

یا بلکه به تموم این خنده های زورکی...پایان بده... شاید پایان این تحمیل...

شروع احساس دوباره م باشه یا اصلا...

شاید آغاز تپش های بی صدای زندگی...

بازم نیومدی

عاشقو مجنونت شدم...نخونده مهمونت شدم...کلی پریشونت شدم ... اما بازم نیومدی! 

قهوه ی فنجونت شدم ...شمع تو شمدونت شدم....خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی! 

برف زمستونت شدم... رسوا و حیرونت شدم... چک چک ناودونت شدم... اما بازم نیومدی!

افتابو بارونت شدم ...اشکال غلتونت شدم...عطر گلابدونت شدم... اما بازم نیومدی! 

 ماه تو عیونت شدم...خرابو ویرونت شدم...گل گلستونت شدم ... اما بازم نیومدی! 

 سه ماه تابستونت شدم...الوند و کارونت شدم...دشتای ایرونت شدم... اما بازم نیومدی! 

دنا و هامونت شدم... نزدیک تر از جونت شدم...رگت شدم،خونت شدم... اما بازم نیومدی!  

خادم و در مونت شدم... اسیر زندونت شدم...گلاب کاشونت شدم... اما بازم نیومدی!  

 یه جوری مدیونت شدم...سنگ خیابونت شدم...راهیه میدونت شدم... اما بازم نیومدی! 

تو سختی آسونت شدم... تو دردا درمونت شدم...ناجی پنهونت شدم... اما بازم نیومدی! 

لباسو سامونت شدم ...سارق ایمونت شدم...چشمای گریونت شدم.... اما بازم نیومدی!  

لبای خندونت شدم....گشنه شدی نونت شدم...اب فراوونت شدم...  اما بازم نیومدی!

 همیشه ممنونت شدم...من نی چوپونت شدم...آب تو بیابونت شدم... اما بازم نیومدی! 

شعرای ارزونت شدم...عمری غزل خونت شدم ... تسلیمه قانونت شدم... اما بازم نیومدی!

کشته ی مژگونت شدم... هلاک چشمونت شدم...رفتم و قربونت شدم... اما بازم نیومدی!

نم نم بارونت شدم  اما بازم نیومدی!

يكي هست

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسمُ اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونِ که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

می ترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا

سکوت اتاقو داره می شکنه تیک تاک ساعتِ رو دیوار
دوباره نمیخواد بشه باور من که دیگه نمیاد انگار

یه روز همینجا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره

گریه می کردم درو که می بست می دوستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راشو بگیرم

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه

یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

خبرمهم!!!!!!!!!

وااااااااااااااااااااااي!   امروزخيلي خوشحالم خيلي!

محمدرضام بهم اس ام اس داد گفت :

امروز بهت اس دادم كه بدوني خيلي وقتا به يادت هستم ميدونم تو هم همينطوري

اين دقيقاً متن اس ام اس عشقمه

ميدوني چه چيزيش بيشتر خوشحالم ميكنه اينكه زماني

كه به يادش بودم داشتم باهاش درد و دل ميكردم بهم اس ام اس داد

اين هم بهم اس داد :

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ممنوع ولي لب هايم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل كند نشد

خواستن از تو بگويند شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد

                                          ( شعر فاضل )

خلاصه امروز خيلي خوشحالم


تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد


م ر عزيزم ممنون

امروزم مثل هميشه دلم گرفته...

ميدوني چيه انگار از وقتي رفتي اسمونه دله منم ابري شده ...

مهربونم اجازه ميدي 1 خواهش كنم؟ زود تر بيا

وبه اين اسمون ابري پايان بده فقط همييييييييين...ميشه؟؟؟؟

اما امروز يكم فرق داره امروز يكم شادم ميدوني چرا؟

چون بعد از مدت ها از من گفتي{اين عكس پروفايلت را دوست دارم}

مررررسي به خاطرشادي كه به من ارزاني كردي

چقدر انتظار برای رسیدن به تو شیرین است.

چقدر انتظار برای رسیدن به تو شیرین است.
خیلی این لحظات برایم زیباست.
به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و  یک زندگی عاشقانه را برپا کنیم.
قلبم برای آن روزی که تو را در کنار خودم میبینم می تپد
و تک تک ثانیه ها را می شمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد.
چقدر این انتظار شیرین است.
انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم.
خوشبختی تو ، شادی من است و شادی تو ، آرزوی من است.
شاد باش که این لحظه ها خیلی زیباست ، این انتظار شیرین است ،
پایان این انتظار لحظه ایست که ما بعد از مدتها سختی به هم میرسیم
و همدیگر را در آغوش میفشاریم.
شاد باش که این راه سخت پایانی دارد و پایان راه خیلی زیباست.
معنای زندگی با تو پر از معناست ، باور کن این زندگی بدون تو بی معناست.

گریه نکن عزیزم  ، میدانم که از این انتظار خسته ای و می دانم که بعد از من تو یک دلشکسته ای .

می دانم از آن روز میترسی که ما به هم نرسیم و بعد از اینهمه سختی سرنوشت ما را از هم جدا کند.
ما برای هم هستیم ، زندگی یعنی من و تو.
من بدون تو ، تو بدون من یعنی بدون هم هرگز.
گریه نکن عزیزم، قطره های اشکتت قلبم را میسوزاند ، چهره پریشانت مرا ناامید میکند .
این انتظار رسیدن شیرین است ، چون برای تو و به عشق تو به انتظار نشسته ام.
به آن لحظه رویایی بیندیش که ما بازی عشق را میبریم و از سختی ها ،
غم ها و دلتنگی های لحظه های عاشقی میگذریم و به هم میرسیم.
آری این انتظار شیرین است ، زیرا پایان آن یعنی آغاز زندگی من و تو…

دلم گرفته است،دلم به اندازه ی غروب،به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است ...

دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد و در ملکوت دور افق گم می شود ...

به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ ...

نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد از کرانه های

وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است...


دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،حرفها بگویم .

دلم می خواهد همه بدانند که اهنگ عبور را با تمام وجود احساس می کنم ...


چه بگویم از هزاران امید سبزی که در خانه ی دلم ویران می شوند ؟؟

چه بگویم از شب های منحوسی که سپید خاموش را فریاد می زنند ؟؟!!

بال هایم می سوزند،بال های بی عروجم.بال هایی که در قفس مانده اند و

از پشت میله ها فغان سر می دهند . چه کنم ؟؟

میان کوچه های شب منم همپا... منم تصویر تنهایی... منم دلتنگ شب ...

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است ...و اینها بهانه ایست

دلم بیش از همه برای تو تنگ است ....

تولدت مبارک

نمی دانم که دانستی دلیل گریه هایم را
نمی دانم که حس کردی سکوتم را
ولی دانم که می دانی من عاشق بودم و هستم
وجود ساده ات بوده که من اینگونه دل بستم
عزیزم همیشه عشق من هستی و خواهی بود
تولدت مبارک

تولدت مبارك

امشب تولد توست و باز من کنارت نیستم
امشب تو شادمانی و باز در دلت نیستم تولدت مبارک . . .

حواست به دیگری بود..
قلبم را شکستی.
ایرادی ندارد!!؟
راست میگویی تقصیر دیگران است که حواست را پرت میکنند.
تو بی تقصیری؟!!

آنقــــــدر رنـــــــج کشیدم

آنقــــــدر رنـــــــج کشیدم ز
جهــــان پیــــــــر شـــــدم ،

صورتــــم گـرچــه جـــــوان است
ولــــــی پیــــــر شــــــدم .

اين با رديگه سكووت نكن

چطور میشه از عمق احساسات یکی پی برد ...

چطور میشه گاهی وقتا بفهمی که هنوز اون شور و هیجان همیشه در اون وجود داره ...

چطور میشه حس کرد که هنوز هم مثل سابق تو،اون جذابیت همیشگی رو واسش داری ....

و ... چطور میشه فهمید که دوسٍت داره ....

شاید فقط باید امید به آینده داشت ... شاید باید به دست زمان سپرد ...

شاید تصمیم گرفتن توی این شرایط ،کار درستی نباشه ...